نبال از تاکیون‌ها

شب سنگین بر اتوبان بود، یک سطح بی‌انتها و خاکستری، در هاله‌ای از مه محصور شده بود، به قدری غلیظ که چراغ‌های دوردست را بلعیده مانند شمع آب. تنها بازتاب‌های علائم جاده ما را راهنمایی می‌کردند، مسیری باریک و درخشان در میان نیستی. پدرم فرمان را آنقدر محکم در دست داشت که گویی می‌خواست سرنوشت را با دو دست خالی هدایت کند. صد کیلومتر در ساعت در مه – به اندازه کافی سریع برای پیش رفتن، به اندازه کافی آهسته برای فرار از خطر.

سپس اتفاق افتاد.
خودروی در حال حرکت معکوس، مانند ظاهری شبح‌وار، ناگهان جلوی ما در جاده ظاهر شد. این اشتباه تراژیک مردی بود که خروجی را از دست داده و از ترس دو ساعت دور بزن به خانه، در تاریکی و مه، تصمیم اشتباهی گرفته بود.

پدرم شانسی نداشت.
ضربه وحشیانه بود، ضربه‌ای که همه ما را به صندلی‌ها فشار داد، اما در عین حال غیرواقعی، گویی خود زمان برای لحظه‌ای شکسته شده بود. و در حالی که هنوز نفس را حبس کرده بودم، اتفاق غیرقابل تصوری افتاد: ماشین جلوی ما، ماشینی که با آن برخورد کرده بود، فرو نمی‌پاشید، به تکه‌هایی تبدیل نمی‌شد. نه – او مانند توپ بولینگ برخورد کرد، گویی از ما دفع شده بود و به درون مه پرتاب شد. دویست متر، شاید بیشتر، هنوز در میان دیوار نامرئی حرکت کرد تا اینکه مانند بلعیده در عمق خاکستری ناپدید شد.

Advertising

والدینم بی‌هوش بر صندلی‌ها افتادند، زندگی در آن‌ها تنها یک خاموشی ساکت بود. من خودم سالم ماندم، پارادوکس غیرقابل توضیحی که گویی نیروی ناشنایی مرا از حساب خارج کرده بود. از ماشین پیاده شدم، در مه قدم زدم، به صدای بی‌صدا اتوبان گوش دادم. دقایقی می‌گذشت. پنج. شش. آن‌ها به یک جاودانگی طولانی تبدیل شدند. هیچ ماشینی نمی‌آمد، هیچ صدایی، فقط زمزمه مه که مانند دیوار زنده‌ای دور ما می‌چرخید.

سپس بالاخره نوری. یک زوج مسن در ماشین، به دنبال، جستجوگر، چراغ‌های آن‌ها از میان جمعیت خاکستری می‌شکافیدند و مرا پیدا کردند. آن‌ها ایستادند – و من می‌دانستم: بدون آن‌ها سفر آن‌ها نیز به سوی نابودی می‌رفت.

اما خدمات اورژانس که بعداً رسیدند، من را ندیدند. آن‌ها بدن والدینم، آوارها، هرج و مرج را ثبت کردند – اما من را مانند بازتابی، مانند پژواکی رفتار کردند. نگاه‌هایشان از من عبور می‌کرد، گویی بخشی از این واقعیت نبودم. شروع کردم به شک کردن: آیا من اینجا بودم یا مدت‌ها پیش در لایه‌ای دیگر از واقعیت گرفتار شده بودم؟

در ناامیدی، ترمینال LCD قابل حمل خود را بیرون آوردم، دستگاهی که بیشتر از شیشه و مدارهای ساده بود. از طریق یک اتصال کوانتومی به نیروگاه در آن سوی مرز در جمهوری چک رسیدم. فکری غیرواقعی، اما واقعی: در حالی که روی اتوبان ایستاده بودم، از دید انسان‌ها پنهان، با سیستم‌های یک رآکتور صحبت می‌کردم.

و سپس فهمیدم: مه فقط آب و هوا نبود. غلیظ‌تر، سنگین‌تر، با بار الکتریکی، گویی بیشتر از نور می‌بلعید. در ماه‌های اخیر، تحقیقات در مورد تاکیون‌ها – ذرات فرضی که سریع‌تر از نور حرکت می‌کنند – دوباره شعله‌ور شده بود. کسی جدی باور نمی‌کردند که آن‌ها واقعی باشند، اما اینجا، وسط اتوبان، آن‌ها را حس می‌کردم. یک میدان، یک جریان که فضا و زمان را خم می‌کرد، در آن خودروها ناگهان مانند ارواح عمل می‌کردند، در آن مردم ناپدید می‌شدند، در آن حتی نجات‌دهندگان من را نمی‌دیدند.

شاید تصادف فقط یک علامت بود. شاید ماشین که دویست متر جلوتر به درون مه پرتاب شد، دیگر در دنیای ما نبود. شاید وارد یک میدان تاکیونی شده بود، فضایی بین‌زمانی که زمان در آن مانند نور در آب می‌شکند. و ما – ما در لبه یک رویداد بودیم که معنای بیشتری از فلز، خون و آسفالت داشت.

در حالی که از طریق اتصال کوانتومی صحبت می‌کردم، اختلال در پروتکل‌های رآکتور را متوجه شدم. مقادیری که درست نبودند، سیستم‌های کنترل که به تأثیرات نامرئی واکنش نشان می‌دادند. من سوئیچ‌ها را تغییر دادم، اصلاح کردم، مداخله‌هایی انجام دادم که در واقع فقط یک اتاق کنترل می‌توانست انجام دهد. مه می‌رقصید گویی او نیز ورودی‌های من را حس می‌کرد. گویی همزمان دو جهان را نجات می‌دادم: جهان من، درهم شکسته بر اتوبان، و جهانی بزرگ‌تر، نامرئی، که در قلب نیروگاه تپید.

چه می‌شود اگر فاجعه فوق‌العاده نه به دلیل فناوری یا نقص انسانی، بلکه به دلیل خود تاکیون‌ها تهدید می‌کرد؟ چه می‌شود اگر نوری که به طرز عجیبی در مه می‌رقصید، سایه‌ای از فاجعه‌ای بود که فقط با یک شکاف در خط زمانی می‌توان جلوگیری کرد؟

و من – نامرئی، فراموش شده توسط نجات‌دهندگان – دقیقاً در همان جایی که این خطوط تلاقی می‌یافتند ایستاده بودم.
یک تصادف، مه، یک میدان از ذراتی که سریع‌تر از هر نجات می‌توانستند سفر کنند.

بنابراین من تنها روی اتوبان ایستاده بودم، بین دو والد بی‌هوش، یک ماشینی که به درون مه ناپدید شد و تحقیقاتی که هرگز برای جاده در نظر گرفته نشده بود. و می‌دانستم: شاید تصادفی نبود. شاید خود جهان برای اینکه من را دقیقاً اینجا قرار دهد، به این برخورد نیاز داشت.


"تخقیق